سرگذشت

 
نویسنده : - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
 

 

 

فانوس دریایی

از شدت سرما نوک انگشتام بی حس شده و از شانس بد پام میره تو یه گودال آب که اوضاع رو از این که هست بدتر هم میکنه. الان یک ساعتیه که پیاده روی میکنیم . کم کم از حومه شرقی ازمیر داریم وارد شهر میشیم. ازمیر شهر چندان پر رونقی نیست وحداقل از این نظر شانس آوردیم که مثل آنکارا یا استانبول ایرانی و مهاجر زیاد نداره . تمام مسیر سکوت مطلق حکمفرماست و هرزگاهی صدای سوت چرت من رو پاره میکنه. ! کاوه کجا داریم میریم ؟ جوابی نمیده ! خدای من اون نمیدونه !فقط داره به جلو میره ! دیگه دارم عصبی میشم.دلهره تو ذره دره وجودم رخنه کرده.از شدت گشنگی و خستگی و ترس دارم مرگ رو حس میکنم .کاش میشد بمیرم .دیگه اینجا انتهای زندگیه !

باید شب رو تو خیابون سپری کنیم چون چاره ای نیست. تصویر اتاق گرم و نرم ام لحظه ای جلو چشمام دور نمیشه اما... اصلا" کاوه کیه؟ نکنه اون هم ...! وسائلم رو میریزم رو زمین

!!!

ببین آقای کاوه!اصلا" تو کی هستی! دیگه دنبالت نمیام. خودم بلدم از پس خودم بر بیام. شما برو بسلامت . لبخندهای مهربون اون پسر کمی آرومم میکنه. با لهجه شیرازیش میگه که حداقل کمی ترکی بلده از همه مهمتر اینکه اون ١بار ترکیه بوده اما سال ۶٨ !!! تازه اونم تو آنکارا نه ازمیر. با استدلالش توجیه میشم یعنی چاره ای جز این نیست. چمدونم رو باز میکنم و پالتوی گرون قیمتی رو که به پول خون امام حسین از تهرون خریدم به عنوان زیرانداز استفاده میکنم.از ٢تا سطل آشغال خیلی بزرگ تو کنج یه کوچ بن بست و نمور به عنوان یه پناهگاه میشه استفاده کرد. شاید مثل ویلای پدرم تو کلاردشت نباشم اما از سرما مردن خیلی بهتره

!

روزها از پی روزها با ترس و وحشت گیرافتادن بدست پلیس و هزار آدم ناجور دیگه میگذره.کاوه بسختی تونسته یه مسافر خونه ۶ستاره واسمون پیدا کنه.تنها فرقی که تو کوچه خوابیدن داشت این بود که حداقل سگ همسایه دنبالت نمیگذاشت همین و بس. یک اتاق ١٢متری که ٨مهاجر توش بودن .از افغانی و ترک خلافکار بگیر تا ... تو اون مسافر خونه پیدا میشد. جوونی به سن و سال من گزینه مناسبی واسه تجاوز و بچه بازی محسوب میشد .نگاههای معنی دار اونا داغونم میکرد.خیلی سخته حتی جرات دستشویی رفتن نداشته باشی. حتی ساز زدن هم ممنوع بود

.

من چیزی واسه از دست دادان ندارم.حتی نمیخوام به ایران تلفن کنم. حالا دوست دارم برم به سمت خطر.نمیدونم چرا؟ نمیدونم واسه چی؟ مثل یه غریق تو اقیانوسی بی انتها. فانوس دریایی زندگی رو از دور دست ها میبینم.حالا رسما"وارد بازی خطرناکی شدم و در اقیانوسی غوطه ورم که تنها نقطه اتکاء ام یک چوب کبریته

!!!

کاوه یکی رو تو استانبول میشناخت.اما پول من داشت تموم میشد.بسختی و بدبختی با ترس لرز با یک وانت خودمون رو رسوندیم استانبول. اونجا وضع بهتر بود.حداقل شب اول خونه اون یارو دلال آدم بودیم . اسمش یادم نیست اما بخاطر رفاقت برادرش با کاوه حاضر شد پاسپورت تقلبی درست کنه ! از ترس به یه زیرزمین پناه برده بودیم .حالا دیگه انتظار کشنده اون ساعت ها داشت من رو زیر اماج خودش له میکرد. الان هفته هاست که حموم نرفتم .حالا بسختی مریض شدم .از همه بدتر الان یک هفته هست که به شب ادراری دچار شدم. اما انگار باید زنده بمونم .بسختی با یک دوربین کهنه مربوط به جنگ جهانی اول از صورت استخوانی و وحشتناک من عکسی گرفته میشه تا باهاش پاسپورت بسازند !!!قرارمون ٣روز دیگه ! ساعت ٨شب .کنار همون تلفن عمومی

!

کاوه از من جدا میشه با پول ها . این سه روز بسختی میگذره. حالا مریضی و ناتوانی و گرسنگی و ترس داره بدجوری بهم فشار میاره ! فقط ۵٠$ دیگه پول دارم .میرم سر قرار. تلفن رو که میبینم یاد ایران میافتم.یه آه میکشم اما یه صدای جیغ تو گوشم داره دیوونه ام میکنه. گوشه پیاده رو ساک و خلوت اونجا بشدت بالا میارم. با صدای یک ایرانی که میگه امیر تویی؟ به خودم میام

.

بیا این پاسپورتت ! اینم ۵٠$ .راستی یک پیشنهاد دوستانه ! دیگه به اون زیرزمین برنگرد چون اون ترکها بد خوابی واست دیدن پسر کوچولو . !!!اما آقا چمدونم اونجاست ! مرد ایرانی سیگارشو روشن میکنه و بعد از کلی وقت تلف کردن میگه ببین ۴تیکه لباس که حتم دارم با وجود طی این مسافت دیگه ١ریال نمی ارزه !ارزش این خطر رو نداره ! این پاس از اصل هم یه چیزی اونور تره ! راستی آقای "ی" گفت حقا که پسر همون پدر کلاه برداری

!

عاجزانه و ملتمسانه سراغ کاوه رو میگیرم ! کاوه کجاست ؟نمیدونم! اصلا" کاوه کیه دیگه

!

با گریه و بغض میگم بابا کاوه !کاوه ! رفیق داداشت ! همونی که اون شب .محکم با دستش میزنه تو سینه ام و میگه حق ات بود میدادم ترکها ... ات رو پاره کنن ! کاوه رفت

.

حالا دیگه از زندگی من یک کوله باقی مونده و ١٠٠$ پول و یک پاسپورت تقلبی. نه زبان بلدم.نه پول دارم. نه جایی دارم که برم

.

با اون پول میشد چند روزی رو دوام اورد. بی انکه بدونم کجا میرم گام برمیدارم . گاهی تنه خوردن از افراد خک و مرموز آن پیادروی جهنمی لاشه خسته و تکیده مرا تنگلری میزند اما رشته افکارم چنان درهم و آشفته است که دیگر حتی سرما و ضعف ناشی از بیماری را نیز حس نمیکنم. نزدیک به ٢درجه تب چنان بدنم را گرم کرده که سرما در آن نفوذ نمیکند ! بی اختیار به تابلوهای مغازه ها نگاه میکنم. چند قدمی دور میشوم ! اوه ! انگار یه چیزی دیدم .دقیق میشم ! رو دیوار نوشته رستوران ایرانی ایرج با انواع غذاهای ایرانی و ... . میخوام برم تو ! یکی دم در به ترکی یه چیزی میگه نمی فهمم !به فارسی میگم بابا پولش رو میدم بخدا

!

هنوز نمیدونم چرا اون جمله رو بزبان آوردم !!! مزه اون چلوکباب هنوزم زیر زبونم مونده. باحال مریضی خیلی نمیتونم غذا بخورم

.

بابا هیچیش نیست.طفلی فشارش افتاده! کیفش رو بگرد !با تو ام کیفش رو بگرد ببین اسم و فامیلش چیه !اوه پاسپورته تقلبیش رو باش. ! میگم حاجی این پسره شر نشه واسمون !!!؟

اینها گوشه ای از دیالوگ های عده ای از کارگران و آشپزها و پیشخدمت های اون رستوران با ایرج خان رییس اونجا بود که در حال بی هوشی و هوشیاری هنوز بیاد میارم

.

حالا صبح شده ! صدای تق و پوق دیگه و قابلمه و شوخی های هرزه کارگران آشپزخانه با یکدیگر مرا از خواب بیدار میکند . هاج و واج و مات و منگ از اونا میپرسم کجام؟ ایرانه اینجا

!

تازه میفهمم که چه برسرم آمده !ایرج مردی کوتاه قد و خپل با یک کله تاس و کچل بدجوری من رو به خنده میندازه ! اما سعی میکنم آروم باشم . بعد از یک ساعت و نیم معجزه و نوحه خوانی ایرج خان میفهمم که اون مرد تاحالا تو زندگیش جز کلک زدن به این و اون و کلاه برداری کار دیگه ای نکرده و از شانس من بقول خودش شب قبل از ماجرا خواب ننه اش رو میبینه که ٢٠سال پیش مرده ! که آره ایرج توروخدا دست مردم و نیازمندان رو بگیر

!

نمیدونم چرا وقتی ایرج میگه میخوای تلفن کنی ایران؟ میخوای بگی واست پول بفرستن ! بازهم یه حسی تمام وجودم رو چنگ میزنه . بسرعت شروع به دروغ گفتن میکنم که پدر ندارم و مادرم سالهاست که ازدواج کرده و ... بقیه داستان

.

ایرج آه سردی میکشه و قرار بر این میشه که مدتی رو تو اون رستوران کار کنم

.

حالا ١٠روزه که اینجام.یه سوال مثل خوره داره داغونم میکنه ! آخرش چی ؟ تا کی ؟ اما یه صدا بازم داره صدام میکنه ! بیش از ١٠٠بار انگشتای خودم رو با کارد بریدم. آخه کی گفته تو ماله سیب زمینی و پیاز پوست کندنی ؟

!

ریش های نصف و نیمه درآمده من که الان نزدیک ٢ماه است کوتاه نشده مرا بی شباهت به افغانی های بخت برگشته نمی کنه ! حالا بعد از ٢ماه میتونم برم حموم .خدایا شکرت

.

ایرج خان اون دلال پدر سوخته "ر" رو خوب میشناسه و بعدها میفهمم که اون دلال آدم (آقای "ر") پسر ایرج هستش . تقدیر بازیه جدیدی رو شروع کرده که من ١٧ساله بی اطلاع بازیچه آن شده ام

.

بعد از ظهره و آفتاب روبه رستوران می تابد.صدای نوعی آکاردون گوش من رو نوازش میده ! ایرج خان با اون استیل خنده دار اش که بی شباهت به شخصیت "هاردی" در سریال های کمدی دهه شصت میلادی هم نبود وارد میشه و میگه ببین این ترک های خر با موزیک مشتری جذب میکنن ! یه پاسپورت از جیبش پرت میکنه تو سینه من ! میگه این پاسپورته . نه اون آشغالی که بهت انداخته بودند . تازه متوجه میشم که اون پاسپورت تقلبی فقط دامی بود که من بیشتر در این بازیه خطرناک ملعبه و آلت دست قرار بگیرم

.

در تمام این مدت دوری از کاوه داره داغونم میکنه. به هیچکی اعتماد ندارم. دروغ های شاخ و دم داری که به ایرج خان گفته بودم یکی یکی داره برملا میشه و من رو تا مرز انداختن بیرون از اون مکان میبره ! حالا هیچی ندارم که از دست بدم . هرزگاهی با چندتا از این ایرونی های کارگر اینجا که هرکدوم از سرنوشت شومی که دارند تعریف میکنند داره خوشم میاد ! باهاشون بیرون میرم. کم کم دارند به تحمل کردن من عادت میکنند ! ایرج میگه امیر و مرتضی و سینا ! شما ٣تا باید ببرمتون رستوران دوستم . اونجا به کارگر احتیاج داره فعلا" دست تنهاست .اگه جیکتون در بیاد و زرت و پرت مفت بکنید میدم گردنتونو بشکنه ! سر تعظیم فرود میاریم و سوار ماشین !پیش بسوی اون رستوران ! تو راه از کلی خیابون خوشگل رد میشیم. ای بابا این استانبول بغل گوشمون بود و ما بی خبر تو تهرون ! اوه اوه ! دخترا رو باش . من مثل یک روستایی فقط و فقط مات و محو تماشای خیابونا و آدما بودم

.

از درب پشت وارد رستوران میشیم.وای خدای من مقایسه رستوران ایرج خان با اینجا مثل مقایسه یه کله پزی تو میدون شوش خودمون بود با رستوران نایب

!!!

هی پسر با تو ام ! اون ظرف ها بشور ! ایرج اینا خیلی مردنی هستند ! از تو جوب آب پیداشون کردی ! ؟ ایرج میخنده و شروع میکنه به مسخره بازی ! صدای موزیک من رو جلب میکنه ! میگم آقا شما اینجا نوار عارف رو گذاشتین ! یارو میخنده و میگه ننه مرده ! این اسمش لایو موزیکه ! یعنی یه عده موزیک میزنند و می خوانند ! حال میکنی چه صدایی داره ! این پسر آقا فرامرزه که کپی عارف میخونه

!

صدای این آقا پسر آقا فرامرز تو بهترین حالتش ٣پرده فالش بود.از صدای ناهماهنگ ارکست که بگذریم صدابرداریش هم تو دکان هیچ عطاری پیدا نمیشد الا اینجا !یه لحظه همه سازهام و آهنگ هام از جلو چشمم گذشت ولی احساس میکنم پهلوم داره سوارخ میشه !مرتضی هستش که با آرنج میزد تو پهلوم و میگفت امیر تورو خدا ظرفها رو بشور ! این قا فرامرز مثل ایرج خان نیست !خیلی بد اخلاق ! دنیا داشت دور سرم تاب میخورد !خدایا این فرامرز دیگه چه سگ اخلاقیه که ایرج واسه اینا فرشته هستش

!!!

لانگ شات

 

:

خیس عرق و خسته و کوفته ! امشب بیش از ۶ساعت ساز زدم . لحظه باحالیه وقتی میگه این امیر فقط ١٧سالشه !امشب با سازش کولاک کرد .نوازنده کیبورد .مرسی .امیر .

با کلی مصیبت و بد بختی که اونم نگم نزدیک بود ١٠دفعه چاقو بخورم تونستم وارد اون بند بشم(بند=گروهی از نوازنده ها رو میگن یا همون گره ارکست) . امکاناتشون خیلی از ایران بهتر نبود .ولی لااقل یه پول بخور نمیر مجبور بودند بهم بدهند که حداقل شآن رستوران زیر سوال نره و با ظاهر افتضاح آبرو ریزی نکنم.

حالا کمی اوضاع بهتر شده بود .از همه مهمتر با داداشم تماس گرفته بودم که اون موقع تو ارمنستان داشتش درس میخوند ولی هیچ برنامه ای برای ملحق شدن به اون نداشتم.و جالب اینکه با خواننده ای با استعداد آشنا شده بودم آقای "س" که الان جزء معرف هاست تو مارکت ایرانی و لوس آنجلس داره فعالیت میکنه ! همیشه عاشق رقابت بودم. حالا هیچکی جلو دار من نبود .ازهمه بهتر بودم. دیسکوی ایرانی تو اون سالها خیلی کم بود ولی خب مردم مشتاق زیاد بودند. مایه دار هایی که غالبا" ترکیه را بهشتی میپنداشتند ! تو اون فضای اون سالهای تهران ! حالا تصور اینکه در ترکیه براحتی و قیمت کم هم غذا میخورند و هم مشروب !تازه کلی ساعت موزیک لایو هستش و ... .

کم کم نزدیکای بهاره ! حالا دیگه برفها دارند آب میشند. من و آقای "س" همون خوانند معروف امروزی کم کم داریم رفیق میشیم . کم کم داریم برادر میشیم باهام . ساعت ها باهم هستیم .

طرفهای ساعت ۶صبحه ! من طبق معمول شبها تو رستوران آقای فرامرز میخوابم. صدای کارگر افغانیه رستوران که بسختی فارسی صحبت میکنه من رو متوجه موضوعی غیر عادی میکنه ! آره چندتا پلیس دارند وارد رستوران میشن . اقامت من غیرقانونی بود و من تنها چند لحظه فرصت دارم که با همه چیز و زندگی پوشالی که برای خودم ساخته بودم خداحافظی کنم. از دیوار پست حیاط رستوران میپرم بیرون . حالا دیگه کارم رو هم از دست دادم . نمیدونم چرا خوشحالم !!! خیلی احمقانه هستش اگر بگم فرار کردن یک مجرم از دست پلیس چنان باحاله که مسافرت هاوایی و لاس وگاس هرگز اینطوری نیست !" طلوع آفتاب تو ترکیه هم عالمی داره ".

باگفتن این جمله شروع به دویدن به انتهای کوچه میکنم .حالا دوباره باید از صفر شروع کنم .

کات /

فانوس دریایی غصه تلخ و دردناک یک گذشته نیست. سبک سرانه و بی انصافی است اگر آنرا به دفتر خاطرات تشبیه کنیم. شاید برای همین اسن که برای نوشتن این چند سطر امیر هفته ها وقت تلف کرد و با لفظ لانگ شات و شیطنتی بچگانه فضای داستان را بکلی بهم ریخت.

بر این معترف ام که بارها و بارها با خواندن این مطالب گریستم ولی آنچه مرا به تفکر وا میدارد فضا سازی نقش شخصیت پردازی اوست.با اینکه امیر از این سبک نوشته بیزار است اما آنچنان شیوا به بیان مطلب پرداخته که بشخصه سرما و تاریکی و پلیدی را با تمام وجود در نوشته های او حس کردم.

حال با تغییر فضا سازی امیر وارد فاز تازه ای از داستان میشود که ریشه در اختلافات و قهر و کین پدر وی با شخصی است که امیر از او به نام آقای "ی" یاد میکند.

امیر نه قهرمان است و نه درمانده.ورود شخصیت کاوه به زندگی او انهم بطرز معجزه آسا را !هنوز که هنوز مدیون آن آوا میداند که سالیان سال با او همزیستی دارد . اما آنچه دراین حقیر میپندارد چیزی فراتر از یک آواست. امیر ستاره ای در آسمانها دارد پرفروغ و جاویدان که گاه و بی گاه با درخشش خود او را از زمین برمیکند. شاید آنان بی خبرند که این غریبه ی تنها حامی دارد نه از جنس آوا بلکه از جنس نور !ستاره ای درخشان که گویی با او پیوندی دارد از جنس آوا. پیوندی آسمانی .                 "پریسا  ر "

پینوشت :

١)پریسااااااا ! بی خیال ! دوستت دارم . مرسی واسه همه چیز

٢)ممنون از میترای عزیز که همیشه لطفش شامل حالم شده

 


 
comment نظرات ()
 
close up
نویسنده : - ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
 

تصویری از تنهایی 

کم کم ساعت به ١٢نیمه شب نزدیک میشه .صداهایی میاد از بیرون. به لطف هیکل تکیده و کشیده ای که دارم(بهتر بگم داشتم) خودم رو به هر زور زحمتی به پنجره عجیب غریب اتاق که در ارتفاع ٢.۵ متری هستش میکشونم.سایه چند نفر روی زمین افتاده.از صداهای کلفت و گرفته اونا میشه حدس زد که ٣تامرد باشن شایدم بیشتر!!! دقیق میشم! آره ٣تا مرد اونجان.از حرفاشون چیزی نمیفهمم .نمیدونم یه چیزی شکل ترکی حرف زدن خودمونه ولی خیلی سختره!(بعدها فهمیدم که اونا قفقازی بودن) تو اون مقطع نزدیک ٧سالی میشد که سبک زیادی رو در ورزش رزمی کار کرده بودم اونم در حد حرفه ای ولی قسم میخورم جثه ای به بزرگی اونا رو تا بحال ندیده بودم.

انگشت ها ومچ دستم طاقت نمیاره و با کمر و باسن بدجوری پرت میشم رو زمین.یه چنر دقیقه ای به خودم میپیچم از درد ولی ...

الان ۴٨ساعته که فقط و فقط آب و چند تیکه نون خشک و بیسکویت گیرم اومده. از آقای "ی" (همون دلال آدم) هیچ خبری نیست.حتی نمیدونم کجام!؟نمیدونم اسم این شهر چیه !!!؟ یه حس بد !یه احساس ترس و کنجکاوی بدجوری ذهنم رو مشغول کرده! فقط میدونم ترکیه هستم و همین و دیگه هیچی !!!

واژه "نکنه" بد جوری تو ذهنم تاب میخوره. نکنه اینا بکشنم. نکنه اینا ... . نکنه ... یه لحظه تمام افکار بد رو فراموش میکنم.ساعت ٣صبح صدای کشیدن در آهنی و زنگ زده اون مخروبه من رو بیدار میکنه ! یه ایرانی ! آقای "ر" !اونا قدیما تو تهرون دیده بودم. گفت تو کجاااااااااااااا اینجا کجاااااااااا !!! 

از خنده های "ر" متوجه یه چیزه غیر طبیعی میشم . اوه !من شلوارم رو خیس کرده بودم . از بی حالی و گشنگی از ترس استرس از افکار پوچ و هزار نقش دارم دیوونه میشم. آقای "ر" با اونی که در تهران دیده بودم و میشناختم خیلی تفاوت کرده بود. دیگه اون یه نوچه و به اصطلاح پادو پدر من نبود. ساعت رو از دستم باز میکنه! و توجیه اش اینه که کمتر متوجه گذر زمان میشم و این خیلی برام بهتره. با حالت ملتمسانه همراه با دلهره میگم آقا "ر" ما کجاییم؟ توروخدا راستش رو بگو . بابام گفت میبریدم امریکا .شایدم انگلیس! "ر" یه قهقه شیطنی زد و گفت اون بابات بود اونجا هم تهرون ! الان اینج کار ما گیر افتاده ! آقا "ی" رو هم گرفتن .البته تونسته در بره ولی چندتا از مسافراش ظاهرا" گیر افتادن !یه پسره هم سن و سال تو هم معلوم نیست کجا رفته !

تازه متوجه میشم من تو یه دهات کوچیک هستم از حومه ازمیر ترکیه ! از سوسک و موش و هزار یکجور جک و جونور اونجا تا ترس از کشته شدن و حتی مورد تجاوز قرار گرفتن وسرمای وحشتناک وخشک اون منطقه که بگذرم آینده ای سراب گونه و واهی داره داغونم میکنه !

٧روزه که من اینجام و حدوده ١٠کیلو لاغر تر از گذشته شدم . اصلا" قرار بر این نبود.حتی یک تلفن در اختیارم نبود. تو این ٧روز فقط ٢بار اون هم برای چند دقیقه از اون اتاق اومدم بیرون.

از شدت سرما به خودم میلرزم.حس میکنم یک قدمیه مرگم.حتی نمیدونم دیگه ساعت چنده ولی میشه حدس زد یکی دو ساعتی از غروب گذشته . در باز میشه !آقای "ر" با اون صدای کلفتش میگه بیا .حالا بگو ما بدیم!!! این همدم .واست مهمون اوردم! "ر" به اونا نگاه میکنه و میگه:ببنید این دااااش امیر اینجا حق "آب و گل" داره . هواشو داشته باشید. ٢تا دختر و پسر جوون و یک پسر دیگه که ٢۶ ساله بود. اون دختر پسره فرار کرده بودن !بازهم داستان تکراری ما ایرونی ها که شبیه فیلم های هندیه و همون قضیه عشق و مخالفت خانواده واسه ازدواج !

پسره دیگه ٢۶ ساله اهل شیراز با لهجه داغونی فارسی رو به زحمت صحبت میکنه.همیشه در ارتباط برقرار کردن مشکل داشتم .مثل همیشه کم حرف هستم.ولی دلگرمی بیشتری دارم .با خودم میگم خدایا شکر ات .حالا ۴نفریم.بالاخره یه کاری از دستمون بر میاد. اون پسر شیرازیه اسمش کاوه هستش. کم کم ٢ روزه که این جماعت پیش من هستن .تو یه انباری ١٢ متری . بعدها فهمیدم اینجا بنوعی اصطبل بوده. به همه بدو بیراه میگم.میخوام خودکشی کنم اما کو جرات و جسارت.شاید باید زنده میموندم و رخ زندگی رو از زوایای دیگه ای تجربه میکردم.

کم کم داره حالم از این دختر پسره بهم میخوره!٢۴ساعته به خودشون ور میرند! این آخریا حتی از سکس داشتن جلو ما هم خجالت نمیکشیدن اما افسوس که از سرنوشت شوم و تلخشون بی اطلاع بودن. دم دمای صبح شده! کاوه من تکان سختی میده .از جام ١متر میپرم.میگم چی شده .کاوه میگه بریم. فقط باید از اینجا بریم. کاوه ترک قشقایی بود و ترکی اینا رو خیلی کم میفهمید ولی هرچی که بود میفهمید ! اون گفت امیر ما از اینجا جایی نمیریم اگر هم کسی زنده از این اتاق بیرون بزنه همین دختره هستش اونم واسه فاحشگی !!!

اطلاعات عمومی ما در اون مقطع زمانی بخاطر دسترسی نداشتن به اینترنت و ماهواره و هزار کوفت و زهرمار دیگه اون هم در اون سالهای ایران(سال ٧۶ ٧۵)بشدت کم بود !ولی خب زندگی داشت به بدجوری باهام بازی میکرد.هنوز یکمی از ٧خط بازی های پدر کلاه بردارم رو به ارث برده بودم و پول تقریبا" زیادی رو مخفی کرده بودم تو کوله پشتی ام .(بعدها فهمیدم چه کار خطرناکی بود چون اگر١% بو می بردن همون شب اول تو آستارا تیکه تیکه ام میکردن)

کاوه موضوع رو به اون ٢تا میگه ! اما ظاهرا" پسره هوس فیلم باز و آرتیست بازیش گل میکنه !اونا میگن آقای "ی" تاحالا١٠٠تا از فامیلامونو برده اون ور آب !اما ...

مخ کاوه خوب کار میکنه ولی هیچ راه فراری نیست! چرا یادم اومد .کاوه یه پسره که غذا میاره !اون ترکه ! مخ اش رو بزن. بالاخره ترکی حالیته ! غذای خشک و کپک زده اونجا واسه من از بهترین غذا های دنیا شده بود.انتظارها به پایان میرسه اما ااااااای بخشکی شانس ! این دفعه یکی دیگه غذا رو میاره !کاوه با ترس و دلهره میگه دیگه وقت تلف کردن بی معناست .اول بهش التماس میکنه اما جواب نمیده !اون پیرمرد ترک داره در رو میبنده !

اما باید ثابت کنم چیزی از پدر مارمولکم کم ندارم.با دستم اشاره پول رو بهش میکنم.اما اون پیرمرد محل نمیگذاره و در رو میبنده! برق پول رو تو چشمای خسته اش میشد خواند !نمیدونم چقدر گذشت اما اون پیرمرد برگشت. به ترکی تقاضای پول کرد !گفت آقای"ر" واسش مهم نیست که ما اینجا نباشیم چون در هر صورت ما قربانی مرگ یا غذایی واسه گرگ ها بیشتر نیستیم . تو این لحظه هستش که مرگ جلو چشمام میبینم. درست مثل فیلمها .یعنی خدایا این آخر قصه است !؟

پیرمرد:١ساعت دیگه در رو باز میکنم.پسرم شما رو با جیپش میبره!اگه میخواید دختره بیاد باید١٠٠٠دلار دیگه به من بدید!متاسفانه اون زوج احمق و بچه سال که شاید یک یا دو سال از من بزرگتر بودن امتناع میکنند و ...

هوا بدجوری سرد شده .به جرات میتونم بگم سرمای هوا رو بعد از گذشت ١١سال هنوزم حی میکنم.همه جا تاریکه.چند چراغ کم نور از دور سو سو میزنن و نور امید در دل من مثل اون چراغها کم نور اما پرامید من رو به جلو میخونه ! باز هم اون صدای لعنتی .دارم دیوونه میشم. یه صدا ! همون صدایی که از ٧-۶ سالگی تو گوشم بود .این بار داره آزارم میده!شاید داره به سرنوشتی که قراره واسم رقم بخوره زار زار گریه میکنه . کوله بر پشت و چمدان بر دست سوار جیپ اون پسرک میشیم. پسر بسختی ١۵سال داره و خیلی بد رانندگی میکنه. تاریکی و وحشت همه جاده رو گرفته و من تنها پشت گرمی که دارم وجود کاوه هست .کسی که نمیدونم کی بود ! از کجا اومد! چرا اومد‌! و هزاران هزار چرای دیگر که تا به امروز جوابی برای آن پیدا نکرده ام .

به نزدیکای شهر میرسیم. خوشحال و سرمست با شوقی کودکانه میگم آخ خدا دمت گرم . بالاخره تموم شد. خنده ی تلخ کاوه من رو به خودم میاره ! آهی از ته دل میکشه و میگه آخه ما که پاسپورت نداریم . میدونی اگه گیر بیافتیم کارمون زاره !!!! اصلا" میدونی یه ایرانی بدون پاسپورت یعنی چی ؟لحظه آخر پسرک ترک نگاهی بهم میکنه و ساعتش رو به من میده ! بهش پول میدم و نمیگیره ! به کاوه میگه از اینجا ازمیره ! قسمت شرقی ازمیر !مراقب خودتون باشید. تازه متوجه میشم پسرک ساعت ها پشت اون مخروبه ی تنگ تاریک با سکوتش همدم تنهایی هام بوده !به کاوه چیزی میگه !کاوه از ترجمه اش عاجز مونده ! سعی میکنه با ایما و اشاره چیزی بگه ! وای خدای من اون صدای ساز دهنی من رو شنیده !حالا میفهمم اون صدای خفه گریه که گاها" از پشت دیوار در زهنم نقش بسته بود صدای بغض شکسته ی پسرکی نوجوان بود که برای دخترکی از دیار خویش میگریسته ! ساز دهنیم رو بهش میدم .نمیگیره !بزور تو جیبش میگذارم. زبون هم دیگه رو نمیفهمیم. اشک تو چشماش جمع میشه !!! باهاش دست میدم . پسرک با تمام وجود دستم رو فشار میده. از نگاهش خیلی چیزا رو میشه خواند .شاید دلش واسه صدای ساز محزون من که چند روزی رفیق گریه هایش بوده تنگ بشه . با نگاهام دور شدن اون جیپ اسقاطی رو دنبال میکنم . دیگه وقت رفتن رسیده .

کات /

کلوز آپ صحنه بسته چهره یک زندگیست که گاه و بی گاه در ذهن من و شما نقش بسته .

نقش تصویر از تنهایی صرفا"بیان یک خاطره و رمان نیست .بلکه لحظه ای از زمان است که در نقش هر انسانی نقشی ابدی میبندد. لحظه ای زمان که امیر پس از گذشت سالیان در آن باقی مانده و گاها" خود رو اسیر همان محبس میداند. تصویری از تنهایی آن نگفته هایست که هیچ قلمی و هیچ دوربینی قادر به دریافت انتقالش نیست و امیر آنرا نت به نت در موسیقی زندگی خویش بارها و بارها نواخته و از نو  نوشته .

این نمایی بسته از سرگذشتی است که نگارنده آنرا بازخورد یک صدا میداند و همچنان در جستجوی گمشده ایست از جنس آوا که با او مدتهاست انس دارد بی آنکه قادر به ادراک آن باشد

  پینوشت :

١)از پریسای عزیزم که اینچنین نقد ادیبانه ای بر نوشته های کوکانه من بعضا" با عنوان "کات" میگذارد و همچنین زحمت تایپ و ترجمه بعضی از کلمات و عبارات برعهده میگیرد صمیمانه متشکرم و میبالم که دوستانی اینچنینی دارم .

٢)میترا جان ممکنه مثل تو هنرمند واقعی و فیلمنانه نویس نباشم اما خب یه چیزایی مینویسیم اگه بشه . همینطور از داریوش همسر مهربانت هم متشکرم که میخواد اینا رو چاپ کنه ! خلاصه ببخشید که راه ارتباطیمون فعلا" همینه .

 


 
comment نظرات ()
 
برداشت اول
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧
 

سکانس١

طرف های ساعت ۵ -میدون هروی  پاییز ٧۶

اواخر پاییزه!نزدیک یلدا.زمستون کم کم داره شروع میشه.شایدم شده !با تمام وجود سرما رو حس میکنم.گردنبندی  که آتوسا بهم داده رو نگاه میکنم. دلم تنگ میشه واست !!!اینقدر منتظر میمونم تا برگردی امیر زودی بیایی هااااا ! مامانم گفته اونجا از تهران سردتره !تورو خدا بپا سرما نخوری !حالا نمیشد همینجا بمونی!

دیالوگ های آخر آتوسا با اون چهره زیبا و بچه گونه اش تمام ذهن ام رو تسخیر کرده که ...

_هی  ! آقا پسر با شمام !_ ساعت چنده؟

ساعته ۵

_بچه شهرستونی ؟ اوه !با این قیافه سوسولت که تو تهرون بهت کار نمیدن!!! پاشو پسر جون برو سر خونه زندگیت!کی گفته بهتون اینجا بهشته ! اوه چمدون هاشو نگاه کن ! حالا بگو بینیم منتظر کی هستی؟

منتظر هیچکی! اصلا" من منتظر کسی نیستم! همینجوری نشستم!

_ببین بچه جون از من میشنوی همین الان برو ترمینال و بعدشم برو همون ولایتتون! کلک !نکنه جنس منس میخوای !؟ دختر هم نیستی که بگم فرار کردی !راستش من با زیدم قرار دارم! بهت نمیخوره بسیجی باشی!اصلا" میدونی کمیته چیه!؟ خدا نصیبت نکنه ! ....

مرتیکه عوضی یک ریز حرف میزد و چرند میگفت ! _ هی آقا پسر زید ما هم اومد .راستی بچه جون این تهرون خیلی بزرگه !هیچ خبری هم توش نیست از من میشنوی برو همون شهرستون بچسب به کار و زندگیت !

کم کم سوز و باد سرد اواخر پاییز رو با تمام وجودم حس میکنم.زیپ کاپشنم رو بالاتر میکشم .نوک بینی ام از سرما تقریبا" کبود شده !همینطور انگشتای پام که داشتن یواش یواش بی حس میشدن. آروم آروم خودم رو جمع میکنم .حالا تمام زندگیم ١چمدون و ١ کوله شده .تو دلم بدجوری آشوب و دلهره بی داد میکنه! تمام زندگیم و یک گوشه ای از تلخ ترین خاطراتم داره یادم میاد. بی جهت هر ثانیه ساعت رو نگاه میکنم که یه صدایی همراه به تکان دادن شونه هام من رو به خودم میاره!

_ببینمت !؟ امیر تویی؟ امیر علی دیگه ؟! پاشو .منم "ی" . پاشووایساااا .همینجوریشم کلی دیرمون شده ! جا نمونیم بایس بریم خدا رو شکر کنیم! ببینم همه زار و زندگیت همینه؟ راستی راستی اون یارو ٧خطه !باباته ؟

آره .حالا کجا بریم؟

_خونه عمه من !!! خیلی چلمن بنظر میرسی ! تیز بپر تو ماشین ! اون چمدونت رو هم بده من بیارم واست عزیزم! جیگرم خسته میشی . بدو بچه بدو دیر شده ...

همون لحظه اول از قیافه عوضیش خوشم نمیومد! کثافت از ریختش میبارید! راننده اون پژو درب و داغون هم دسته کمی از این یارو نداشت ! تو آیینه یه نگاهی بهم کرد گفت چه پسر خوبی؟ بچه کجایی؟ حالا میخوای بری اون ور که چی بشه؟ بابا پول همیجاست! بینم چند سالته؟

-١٧ سالمه ! _ پس خیلی جوونی !

راننده یه ریز داره از ترافیک و زمین و زمان ایراد میگیره و چرند میگه!!!

- آقای "ی" ما داریم کجا میریم ؟!

_ای بابا ! ببین بچه جون جنگ اول به از صلح آخر! بیا از همین تهرون سنگامونو وا بکنیم! از حالا دیگه خوش ندارم سوال بپرسی؟ بابات تو رو سپرده دست من ! از این به بعد سعی کن بیشتر بشنوی ! نه اصلا" کر و کور باش ! تا کسی ازت سوال نکرده دهن ات رو وا نکن ! شیر فهم شد امیر خان !؟

راننده عوضی تو آیینه نگاه میکنه و میگه سخت نگیر این آقا "ی" ما یکمی تنده اخلاقش ! جون داداشششششششش هیچی تو دلش نیست !!!

از لهجه داش مشتی و پایین شهریش که سالهای سال به شنیدنش عادت داشتم حالم بهم میخورد! کم کم  داریم از تهرون خارج میشیم و من غرق در یک فلاش بک ! !گذشته!

سکانس ٢

اهواز -پاییز ۶۶

ساعت تقریبا" ٨صبحه ! پدرم با صدای گرفته و خفه میگه کم کم داریم به مدرسه جدید نزدیک میشیم . از اینجایی ها شنیدم مدرسه خوبیه .هرچند که تو این خراب شده اونم الان نمیشد بهتر از این جا رو واست پیدا کنم !

بابا میشه حالا امروز رو نرم!؟ فردا صبح بریم ! باشه ؟

_نه! همین الان باید بری. مدرسه جای خوبیه. آدما با سواد میشن .کلی دوست جدید پیدا میکنی . خانوم معلم بچه ها رو دوست داره! در ضمن دستت رو از تو اون دماغ وامونده بیار بیرون! کی میخوای آدم شی ! بیا اینم مدرسه جدید ! ببین چه حیاط باحالی داره ! اسمش اروند هستش . برو !

آرام آرام پیاده میشم و میرم تو مدرسه ! صدای جیغ داد بچه ها از اون مدرسه ٣٠-٢٠ کلاسه همه فضا رو گرفته ! یک هفته از مهر گذشته !هوا نمناک و شرجی ! منم هاج واج دارم به دیوار و یک گودال بزرگ که که کلی کیسه و گونی شنی دور و اطرافش هست نگاه میکنم .یه آقای مهربون میگه : اسمت چیه ؟ گفتم امیر . گفت تو همونی که از تهرون اومده ! دیروز بابات اینجا بود ! قدرش رو بدون ! خیلی مرد خوبیه .(بعدها شنیدم پدرم واسه اون مدرسه یه آبسردکن خریده !

من رو برد سر کلاس!کلاس دوم الف ! وارد شدم . نگاه های خسته و مهربون اون خانوم معلم با چهره زرد و رنگ پریده اش رو هنوز بخاطر میارم . بیا جلو ببینم! نمی خوای اسمت رو بگی !؟ خب من میگم . این اسمش امیر .از تهران اومده. سعی کنید دوستای خوبی واسش باشید چون اینجا تنهاست!

تو خلوت و سکوت خودم اون کیف مدرسه که انگار چندین تن وزن داشت رو میکشیدم و رفتم آخر کلاس . یه صدایی اومد .اون خانوم معلمه گفت: یا امام حسین یعنی بازم ...

خب بچه درس رو ادامه میدیم و ... . همچنان خیره شد بودم به تخته و از گوشه شیشیه رنگ شده کلاس بیرون و اون گودال رو نگاه میکردم . دیدم سرو صدا شد ! وای !!! چه هیاهویی ! بچه ها و معلم که داد میزد بچه با احتیاط برید تو حیاط !همیدگر رو هل ندید !عجله نکنید !

من همچنان هاج و واج نگاه میکردم !گفت پسر اسمت چی بود !؟ بدو بیا بدو ! الان موشک میزنن ! بی هوا و بدون دغدغه منم شروع کردم به دویدن ! تازه فهمیدم اسم اون گودال و اون کیسه های شنی "سنگر" هستش !!! نزدیک به ۵٠ معلم و بچه کوچیک اونجا بودن ! گفتم پس بقیه چی؟ معلم گفت :نگران نباش !چندتا سنگر داریم ! صدای آژِیر دیگه ای اومد (بعدها فهمیدم اسمش آژیر سفیده ! یعنی حمله تموم شده )

تمام اون روز به این فکر میکردم که وارد یه صحنه از یک فیلم شدم بدون اینکه بدونم آینده چه سرنوشتی رو از زندگی فیلم گونه من رقم خواهد زد !

سکانس ٣

اهواز -سال ۶٧

مادر -  /   پدر --

-حاجی ! میگم این کارتن بزرگه چیه ؟ بازش نکردم !گفتم یه موقع توش بمب داری !؟

-- نه بابا !بمب کجا بوده! یه چیزی خریدم واسه امیر! یعنی واسه همه ولی میگم به اسم امیر باشه بلکه این بچه دست از حیوون بازی و پرنده بازی و کتک زدن بچه های مردم کشید !

-(با لهجه اصفهونی) هرچی هست به باباش برده ! حالا چی هست تو این کارتنه؟

-- ارگ . یه وسیله هستش که ازش صدا میاد مثل پیانو ولی با برق کار میکنه !

- حاجی !!! این بچه همیجوریش درس نمی خونه این چی بود خریدی واسش !؟؟

تا پیش از این خیال میکردم پدر واسم یه ماشین پلاستیکی خیلی گنده خریده اما با باز شدن اون جعبه دیدم یه چیز عجیب که کلی دکمه و کلید سفید و سیاه داره جلو روم هستش . با هیجان خاصی نگاش میکردم و داداش هام بی توجه به اون میخندیدن و میگفتن نگاه کن رفته چی خریده ارزونیه خودت بابا !!! خیال کردیم یه رادیو ضبط ٢کاست واسمون خریدی ! این چیه دیگه ! اصلا" با چی روشن میشه !

همچنان خیره به اون ارگ قراضه نگاه میکردم . با هر زحمتی بود روشنش کردم بالاخره انتظارها به پایان رسید و یه صدا هایی از توش در میومد ! مامانم یا هیجان میگفت صدای باد میده !!!! (اون صدای باد نبود! اون صدا به استیرینگ شهرت داره و بعنوان زیر صدا در تمامی موزیک ها استفاده میشه که توضیح در موردش خیلی ضرورتی در اینجا نداره .)

یه ندای درونی من رو میکشوند به سمت اون ساز. از فردای اون روز تمام دنیای تنهای تنهای من شده بود همون یک مشت کلید سیاه و سفید که بی هیچ آیینی اون ها رو به صدا در می اوردم .شاید ملودی صحیحی نبود .شاید هارمونی نداشت.شاید اصول و قاعده ای نداشت اما عشق داشت . عشقی ابدی که تو انگشت های کوچیک و ظریف من با اون ساز گره میخورد.

کم کم با صداش با آوا هاش با ریتم های ساده و ابتداییش پیوندی خورده بودم که گاه بی گاه گذر زمان رو فراموش میکردم.حالا یه دوست یه عشق یه رفی و یه الهه پیدا کرده بودم .

-- دیدی گفتم خانوم ! کاش زودتر واسش خریده بودیم ! چسبیده بهش ! الان ۶ماه هست که این بچه عشقش شده این ارگه !!!

-حاجی ! میترسم از درسش وا بمونه ! (یکمی خودش رو لوس میکنه) شما  همیشه کارهاتون با درایت و تدبیره اما درسش چی ؟

--ای بابا ! ما که خوندیم کجا رو گرفتیم !؟؟

ساید اسمش رو شانس بشه گذاشت شایدم استعداد. حالا پیوند من و ساز هام یک پیوند عشق جاودان شده بود. پدر نفوذ زیادی داشت . خیلی ها رو میشناخت ! اما حالا وقته اون رسیده بود که بی خود و بی جهت هرز و خود رو بار نیام .

-- ببین امیر جان .اسم این آقا آلبرته ! ما موقتا" تهرانیم !سعی میکنم هر دو ماهی بیارمت پیش این آقا. سعی کن زود زود یاد بگیری !!!!!!!!!

-با لهجه ارمنی و صورت پر چین و چورکش میگه :بیا جلو ببنمت ! من مجبورم تو رو تحمل کنم چون از بابات پول نزول کردم. اگه صدات در بیاد میزنم تو گوشت! چی میخوای یاد بگیری ؟ اصلا" میدونی پیانو چیه !؟

اون موقع من فقط ٨سالم بود .بغض داشت خفه ام میکرد. یه اتاق ٩متری که یه پیانو کهنه قهوه ای رنگ گوشه اش بود. آلبرت پنجره رو بست.ولی صدای بوق ماشین ها هنوز شنیده میشد. آلبرت یه بالا خونه داشت بالای یه مغازه تو اون پایین مایین های تهرون . نور آفتاب با هر زحمتی که بود از لابلای اون همه دود و هوای  گرفته و غبارآلود جنوب شهر خودش رو به اتاق میرسوند و من با چهره استخونی و رنگ پریده زل زده بودم به اون پیانو و عکس هایی که به در و دیوار اتاق آلبرت بود.

آب دهن ام رو قورت دادم و گفتم آقا اون پیرمرده که عکسش رو زدی به دیوار باباته ؟ آلبرت یه خنده جانانه کرد و گفت نه پسر جون این بتهوون ه ! یه آهنگ ساز معروف و برتر ! در ضمن کجای این عکس پیره ؟! گفتم همینجوری پرسیدم !!! راستی این بهتر بلده یا شما !؟

آلبرت:(با چهره عصبی) دیگه قرار نشد سوال کنی !!!؟ اینجا سعی کن یاد بگیری ! کمتر حرف بزن و بیشتر چشم و گوش ات رو باز کن ! هرچند که از اون قیافه ات و اون پدری که تو داری بعید بدونم چیزی حالیت بشه !تو هم آخرش میشی عینه آقات !!! اصلا" شما عوضیا رو چه به هنر !

صدای آه کشیدن اون پیرمرد هنوز تو گوشمه ! خجالت و بغض بدجوری داشت داغونم میکرد . گفتم یعنی یادم نمیدی ؟ من خیلی راه اومدم و چون مدرسه دارم فقط میتونم ٢ماهی واسه ٢ یا ٣ روز بیام تهران . اونجایی هم که هستیم هیچکی نیست که یادم بده ! اصلا" من میخوام بشم مثل این آقا پیرمرده که عکسش رو زدی به دیوار اتاقت ! اسمش چی بود راستی !

آلبرت:حالا اون صندلی رو بیار بشین همین بغل . آهای آهای ! دست به اون پیانو نزن ! مثل اینکه بی ادب هم هستی! پس باید جز موسیقی بهت ادب و تربیت هم یاد بدم !

انگشتای لاغر و کشیده اون پیرمرد عاشق هنوز که هنوزه قشنگترین سنفونی های زندگی رو برای من مینوازه و من کودک نوپا بازیگوش و سر به هوا با عشق و علاقه مبهوت هنر نمایی او بودم.که اکنون پس از گذر سالیان سال بر این باورم که هنر از نگاه او عشقی بود ابدی و جاودان و مکتبی که در آن انسانیت و مهر و عشق .بزرگی و راستی.بخشش لطافت.زیبایی و نگرش موج میزد .

کم کم زندگی من ناخود آگاه وارد فاز جدیدی شده بود.با تمام عشق و وجودم به سرزمین رویاهام دنیایی فراتر از دنیای مادی پا گذاشته بودم و عشق به موسیقی من رو ذوب کرده بود ...

سکانس ۴

  اوکراین - پاییز سال ٧٩

امیر (پسرخالم)غرق در خون بود! برادرم بابک روی دو زانو نشسته بود و به پیکر بی حال و غرق در خون امیر نگاه میکرد. هوای منفی ٢٠درجه واسم مثل جهنم شده بود . خدای من چرا اینقدر زندگی سخت شده . اشک چشمام رو گونه های استخونیم یخ زده بود .از شدت شوک و سرما بی اختیار میلرزیدم. پسر خالم کنار پیاده رو افتاده بود.تیکه تیکه اش کرده بودند.

ساعت حوالی ١٢ شب. چندتا جوون تو غربت تو یه خونه ٧٠متری با خفت و سختی زندگی میکردند . چه زجری بود خدا میدونه ! صدای آیفون میاد! یه روس پایین بود !میگفت از سرما میلرزه !

امیر -  /بابک-- /

-بچه ها این یارو روسه داره میگه سردشه !!!آخی طفلی تو این سرما !ما اینجا داریم یخ میزنیم وای به حال بیرون .چه برفه ناجوری داره میادا !

-- به درک !!! اصلا" به ما چه ؟ بیا بشین سر بازیت !نکنه این بار هم که داری میبازی بهونه جور میکنی جیم بشی! کور خوندی همین جا بیا بشین ! ٢تا دست دیگه بگیریم شما کوت میشین .(با کنایه) حواست هست که !!!کوت حاکم ٣تا میره !!!

- باشه بابا ! ول کن . من میرم پایین . یه پتویی چیزی بدم به این .گناه داره !

امیر نگام میکنه و میگه بپا این بابک دست من رو نخونه ! نگاه مهربونش هنوز خاطرم هست. خدایا چرا دلم شور میزنه !بی قرار بهونه امیر رو میگیرم . بازم به ساعت نگاه میکنم .خیره شدم به ساعت اما حواس به همه چیز هست جز گذر زمان !!!

بابک میره پی امیر ! بابک هم نمیاد ! یکی دیگه از بچه ها هم میره !اما خبری از اون هم نمیشه ! و من میرم پایین . از پله ها های تاریک و نمور با راه پله های تنگ و تاریک اونجا با نور فندک به سختی رد میشم و پایین میرم . آخ پام پیچید ! یه فحش آبدار به همه اونایی که پایین هستن میدم اما بازم صدایی نمیاد .دیگه خودم هم صدایی نمیشنوم . دیگه صداها قطع شده بود . چشم های بابک از کاسه در اومده بود و زل زده بود به امیر . صدای ضربان قلبم لحظه لحظه تو گوشم فیدبک میشد و پژواکش من رو تا آستانه کر شدن رسونده بود !

آره امیر رو یک روس به قتل رسونده بود .تا لحظه اومدن پلیس خشک و یخ زده بدون هیچ صدایی بدون هسچ حرکتی و بی هیچ اشکی در کنار پیکر سرد بی جون امیر نشسته بودم .نت های ناقوس مرگ امیر رو در ذهنم یک به یک مینواختم و غرق در جنون و وحشت خیره ی او .

سکانس آخر

ایروان-ارمنستان  پاییز ٧٧

وای خدای من چقدر انگلیسی سخته ! حالم داره بهم میخوره از خودم . اینم شد زندگی که از هر ١٠تا کلمه ٢تاشو اونم نصف و نیمه بفهمی !آخه من که همه این چرت و پرت ها رو بلدم . از کلاس درس میام بیرون. یه سیگار له شده از کیف ام در میارم که یه صدا میگه یکی دیگه داری بدی به من ؟! اوه . یه دختر ایرونی !خیلی خوشگل ! حس کردم چشمهام مثل اون شخصیت کارتونی "گرگ" تو کارتون ٨٠روز دور دنیا برق زد !!! خودم جمع جور میکنم و میگم نه !یعنی آره ! این مال شما ! اصلا" سیگار واسه سلامتی ضرر داره !    دختره -

- تو اینجا زندگی میکنی ؟

آره .موسیقی میخونم.ساز هم میزنم.دوست دختر هم ندارم .

_(پوزخند) خب چرا اینو به من میگی؟! اینایی که گفتی به من چه !!!!!!؟

عشق و عاشقی اونم تو ١٩ -١٨ سالگی هم عالمی داره .نمیدونم چیا بهم گفتیم؟چی شد !؟ بچه گی بود یه هوس!!! هرچی بود حس خوبی بود. حالا یکی رو داشتم که تنهاییم هام رو سکانس به سکانس .لحظه به لحظه. باهاش قسمت کنم.حالا نت های زندگی من بوی جدیدی به خودش گرفته بود و من بی اختیار به جلو به آینده به فردا امیدوار بودم.

>کات

بی شک زندگی هر انسانی از بدو تولد خود داستانی است .در این دنیای بی انتها هر یک سرنوشتی داریم هزار رنگ و هزار شکل .سناریو و فیلم نامه ایست عظیم شگرف که اگر به رشته تحریر در آید هر خواننده ای را به گذشته میبرد.داستان زندگی امیر داستان و قصه سختی ها و غصه ها .داستان عشق و مهر .داستان رویا و آرزوست .داستان سختی ها و مصائبی است توام با امید آرزو.

داستان کودکی است که خیال و آمال او را تا بدین جا رسانیده و همچنان سیلی زنان و نوازش کنان به جلو میخواند.

سرگذشت من نمایشنامه ای ست پر پیچ و خم از زندگی ام که هنوز در جستجوی آن صداست .صدا و آوایی که او را از دور دست ها میخواند و گاه و بی گاه ناله کنان انتظار او را میکشد. سرنوشت تلخی ها و شیرینی هاست.شکست ها و پیروزی هاست.سرد و گرم روزگار است که با این کودک بازی میکند.

برداشت اول سعی در به تصویر کشیدن سکانس های پاییز یک سرگذشت نبود بلکه رخ نمایی بود از یک گذشته پاییزی که همچنان بی هوا و سرمست در جستجوی گمشده ایست از جنس آوا .

بی شک هیچ دست نوشته ای خالی از اشکال ایراد نیست و این چند خط خوردگی را نیز شامل میشود.در هر حال نوشتن این چند سطر به سفارش دوست با وفایم میترا عزیز از نویسندگان حرفه ای و همسر ادیب و فرزانه ایشان داریوش میباشد.

پینوشت :

١)این پینوشت رو من از دوستم سحر یاد گرفتم .دمت گرم سحر جان .شرمنده تقلبی شد

٢)تشکر جانانه از پریسای عزیز که واسم تایپ کرد

 


 
comment نظرات ()